کم خور و کم نوش ...
م.ع زعفرانی
برگرفته از :
لب فرو بند از طعام و از شراب سوی خان آسمانی کن شتاب
گر تو این انبان ز نان خالی کنی پر ز گوهر های اجلالی کنی
مولانا
م.ع زعفرانی
برگرفته از :
لب فرو بند از طعام و از شراب سوی خان آسمانی کن شتاب
گر تو این انبان ز نان خالی کنی پر ز گوهر های اجلالی کنی
مولانا
بعد نومیدی بسی امیدهاست از پس ظلمت، دوصد خورشیدهاست
نا امیدی ها به پیش او نهید تا ز درد بی دوا ، بیرون جهید
مولانا
| عقل گوید شش جهت حدست و بیرون راه نیست | عشق گوید راه هست و رفتهام من بارها | |
| عقل بازاری بدید و تاجری آغاز کرد | عشق دیده زان سوی بازار او بازارها | |
| ای بسا منصور پنهان ز اعتماد جان عشق | ترک منبرها بگفته بر شده بر دارها | |
| عاشقان دردکش را در درونه ذوقها | عاقلان تیره دل را در درون انکارها | |
| عقل گوید پا منه کاندر فنا جز خار نیست | عشق گوید عقل را کاندر توست آن خارها | |
| هین خمش کن خار هستی را ز پای دل بکن | تا ببینی در درون خویشتن گلزارها | |
شمس تبریزی تویی خورشید اندر ابر حرف مولانا | چون برآمد آفتابت محو شد گفتارها |
چه تدبير اي مسلمانان که من خود را نميدانم
نه ترسا نه يهوديام نه گبر و نه مسلمانم
نه شرقيام نه غربيام، نه علويام نه سُفليام
نه زارکانِ طبيعيام نه از افلاکِ گردانم
نه از هندم نه از چينم نه از بلغار و مغسينم
نه از ملکِ عراقينم نه از خاکِ خراسانم
نشانم بينشان باشد مکانم لامکان باشد
نه تن باشد نه جان باشد که من خود جانِ جانانم
دويي را چون برون کردم دو عالم را يکي ديدم
يکي ديدم، يکي جويم، يکي دانم، يکي خواهم
اگر در عمرِ خود روزي، دمي بيتو برآوردم
از آن روز و از آن ساعت پشيمانم، پشيمانم
الا اي شمس تبريزي چنان مستم از اين عالم
که جز مستي و سرمستي دگر چيزي نميدانم
مولانا
من محو خدایم و خدا آن من است
هر سوش مجویید که در جان من است
سلطان منم و غلط نمایم به شما
گویم که کسی هست که سلطان من است
مولانا
گویا نه منم، در دهنم گویی کیست؟
آن کس که من اش پیرهن ام گویی کیست؟
مولانا
مولانا
معشوق تو همسایه و دیوار به دیوار در بادیه سرگشته شما در چه هوایید
گر صورت بیصورت معشوق ببینید هم خواجه و هم خانه و هم کعبه شمایید
ده بار از آن راه بدان خانه برفتید یک بار از این خانه بر این بام برآیید
آن خانه لطیفست نشانهاش بگفتید از خواجه آن خانه نشانی بنمایید
یک دسته گل کو اگر آن باغ بدیدید یک گوهر جان کو اگر از بحر خدایید
با این همه آن رنج شما گنج شما باد افسوس که بر گنج شما پرده شمایید
مولانا
این بار من یک بارگی در عاشقی پیچیدهام این بار من یک بارگی از عافیت ببریدهام
دل را ز خود برکندهام با چیز دیگر زندهام عقل و دل و اندیشه را از بیخ و بن سوزیدهام....
مولانا
ســـخــن رنــج مــگــو جــز سـخــن گـــنــج مــگــو ور ازیــن بـیــخـبـری رنــج مبــر هــیــچ مـگـو
دوش دیــوانه شــدم عـــشــق مرا دیــد و بـگــفت آمــدم نــعــره مــزن جــامــه مــدر هیچ مگو
گفتـم ای عـشـق من از چـیـز دگــر می تـــرســم گــفــت آن چــیـز دگر نـیـست دگر هیچ مگو
من به گوش تو سخن های نهان خواهــم گــفــت سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو
قـمری جــان صـــــفــــتــــی در ره دل پــیـــدا شــد در ره دل چـه لــطـیـفــست سـفر هیچ مگو
گفتم ای دل چه مه است این دل اشارت می کرد کـه نـه انــدازه تـوسـت ایــن بـگذر هیچ مگو
گفتم این روی فرشته است عجب یا بشر است گفت این غیر فرشته است و بشر هیچ مگو
ای نــشــســته تــو دریـن خـانـه پــر نـقـش و خیال خــیـز ازیــن خـانـه بـرو رخـت بــبـر هیچ مگو
گـفـتـم ای دل پـدری کــن نه که این وصف خداست گــفــت ایـن هـست ولی جان پدر هیچ مگو
مولانا
روحيست بينشان و ما غرقه در نشانش روحيست بيمکان و سر تا قدم مکانش
عشق آن شب مست مستش کرده بود فارغ از جام الستش کرده بود.....
مولانا