نقل مکان
از این پس در وب سایت :
در خدمت شما عزیزان هستیم.
هفت گردون را بگردم در پی سودای تو
از این پس در وب سایت :
در خدمت شما عزیزان هستیم.
جستجوها می نمودم تا ببینم یک نگاه می ندانستم تو را چون شمع جان در کوره راه
در وجودم بودی و من غافل از سر وجود درک کردم من تو را با جرعه ای می بی گناه
جامه ام را بردرم چون بی هراس از آبرو در هوایت محو گردم چون تو دارم پادشاه
من چو درکم آمد از آن سر پنهان وجود بی مهابا لب گشایم در هوایت ای اله
راوی سر الغیوبم من منم وجه خدا من خودت باشم انا الحق ای خدا و ای اله
تو منی و من تو ام با هم یکی باشیم تن همچو حلاج به بام این جهان رفتم چو ماه
ع.ز
مدتی هست که ما از خم وحدت مستیم شیشهٔ کثرت این طایفه را بشکستیم
اینکه گویند فنا هست غلط میگویند تا خدا هست درین معرکه ما هم هستیم
ابوسعید ابوالخیر
م.ع زعفرانی
برگرفته از :
لب فرو بند از طعام و از شراب سوی خان آسمانی کن شتاب
گر تو این انبان ز نان خالی کنی پر ز گوهر های اجلالی کنی
مولانا
بعد نومیدی بسی امیدهاست از پس ظلمت، دوصد خورشیدهاست
نا امیدی ها به پیش او نهید تا ز درد بی دوا ، بیرون جهید
مولانا
ره ميخانه و مسجد کدام است که هر دو بر من مسکين، حرام است
نه در مسجد گذارندم که رند است نه در ميخانه، کاين خمار، خام است
ميان مسجد و ميخانه، راهی است بجوييد ای عزيزان، کاين کدامست
به ميخانه امامی مست، خفته است نمیدانم که آن بت را چه نام است
مرا کعبه، خرابات است امروز حريفم قاضی و ساقی، امام است
برو عطار کاو خود می شناسد که سرور کيست، سرگردان کدام است
عطار نیشابوری
بدین معنا که اگر باطن دنیای مجازی پیش روی ما مشخص شود به آن دلبستگی بیش از حد پیدا نخواهیم نمود. عارف در مسیر عرفان سعی در رها شدن و بریدن وابستگی ها از بند دنیای مجازی داشته و در مسیر رسیدن به حقیقت آن گام بر میدارد.
فـردا کـه پـیـشـگاه حقیـقت شود پدید شرمنده رهروی که نظر بر مـجاز کرد
بدین معنا که رویدادها و وقایع خوب و حتی ناخوشایند زندگی , در روحیه فرد عارف اثر منفی نگذارده و هر مسئله ای راه گشای مشکلات بعدی و چراغ راهی در مسیر زندگی عارف خواهد بود.
من گنگ خواب دیده و عالم تمام کر من عاجزم ز گفتن و خلق از شنیدنش
| عقل گوید شش جهت حدست و بیرون راه نیست | عشق گوید راه هست و رفتهام من بارها | |
| عقل بازاری بدید و تاجری آغاز کرد | عشق دیده زان سوی بازار او بازارها | |
| ای بسا منصور پنهان ز اعتماد جان عشق | ترک منبرها بگفته بر شده بر دارها | |
| عاشقان دردکش را در درونه ذوقها | عاقلان تیره دل را در درون انکارها | |
| عقل گوید پا منه کاندر فنا جز خار نیست | عشق گوید عقل را کاندر توست آن خارها | |
| هین خمش کن خار هستی را ز پای دل بکن | تا ببینی در درون خویشتن گلزارها | |
شمس تبریزی تویی خورشید اندر ابر حرف مولانا | چون برآمد آفتابت محو شد گفتارها |
هرکه خورد از جام عشقت قطره ای تا قیامت مست و حیران خوشتر است
عطار
آن خطاط،
سه گونه خط نوشتی !
يکی، او خواندی لا غير او !
يکی را، هم او خواندی،
هم غيراو
يکی، نه او خواندی، نه غير او
آن خط سوم منم
شمس تبریزی
عالم پر است از تو غایب منم ز غفلت
نه نه تو شمع جانی پروانه توام من
عقل کجا پی برد شیوهی سودای عشق؟ باز نیابی به عقل سّر معمای عشق
عقل تو چون قطرهایست مانده ز دریا جدا چند کند قطرهای فهم ز دریای عشق؟
خاطر خیاط عقل گر چه بسی بخیه زد هیچ قبایی ندوخت لایق بالای عشق
گر ز خود و هر دو کون پاک تبرّا کنی راست بود آن زمان از تو تولای عشق
ور سر مویی ز تو با تو بماند به هم خام بود از تو خام، پختنِ سودای عشق
عشق چو کار دل است دیدهی دل باز کن جان عزیزان نگر مست تماشای عشق
دوش در آمد به جان دمدمهی عشق او گفت اگر فانیای هست تو را جای عشق
جان چو قدم در نهاد، تا که همی چشم زد از بن و بیخش بکند قوّت و غوغای عشق
چون اثر او نماند، محو شد اجزای او جای دل و جان گرفت جملهی اجزای عشق
هست درین بادیه جملهی جانها چو ابر قطرهی باران او درد و دریغای عشق
تا دل عطّار یافت پرتوِ این آفتاب گشت ز عطّار سیر، رفت به صحرای عشق
عطار
خدا را در درون سینه جوییم که حق مِی باشد و تن همچو جام است
محمد علی رعفرانی
چه تدبير اي مسلمانان که من خود را نميدانم
نه ترسا نه يهوديام نه گبر و نه مسلمانم
نه شرقيام نه غربيام، نه علويام نه سُفليام
نه زارکانِ طبيعيام نه از افلاکِ گردانم
نه از هندم نه از چينم نه از بلغار و مغسينم
نه از ملکِ عراقينم نه از خاکِ خراسانم
نشانم بينشان باشد مکانم لامکان باشد
نه تن باشد نه جان باشد که من خود جانِ جانانم
دويي را چون برون کردم دو عالم را يکي ديدم
يکي ديدم، يکي جويم، يکي دانم، يکي خواهم
اگر در عمرِ خود روزي، دمي بيتو برآوردم
از آن روز و از آن ساعت پشيمانم، پشيمانم
الا اي شمس تبريزي چنان مستم از اين عالم
که جز مستي و سرمستي دگر چيزي نميدانم
مولانا
من محو خدایم و خدا آن من است
هر سوش مجویید که در جان من است
سلطان منم و غلط نمایم به شما
گویم که کسی هست که سلطان من است
مولانا
گویا نه منم، در دهنم گویی کیست؟
آن کس که من اش پیرهن ام گویی کیست؟
مولانا
قطره در یک دم دریا میشود بنده با حق یکه و یکتا شود
گر تو میجویی همی رخسار دوست هرچه را بینی رخ یارت در اوست
من ز هجر و از فراغش خسته ام همچو مرغی در قفس پر بسته ام
این سخن باشد بسی لاف و گراف چونکه یارت باشدت اندر مصاف
او کجا غیبت کند در این جهان در کنارت باشدت اما نهان
وصل او سهل و گوارای وجود روز و شب باید بمانی در سجود
پس ز هجر و از فراغش می ننال وصل او باشد برایت چون کمال
در درونت وصل را اندیشه کن کار خود را در وصالش پیشه کن
آن بهشت نقد عاید می شود این جهان همچون گلستان میشود
او مگر از گردنت نزدیک نیست ؟ لا تخف الی مکان هم نیز نیست؟
پس چرا هی شیون و زاری کنی ؟ غیبتش را بر دهان جاری کنی؟
غیبتش کفر است و شرک است و جنون او نباشد از درونت هم برون
دی درختی دیده ام لرزان و لخت کو همی میگفت یا رب در نهفت
این شراب و این تراب از لطف تست در پی نورت دویدم از نخست
شاخه ها را سوی او افراخته دل به دریای طلب انداخته
شاخه و برگ و رواقم آن تست ای عجب از حسن الطاف درست
سجده و حمد و ثنایت میکنم عقده هایم را زدل خالی کنم
من ز گردون و جهان دارم رضا با تو هستم با تو هستم ای خدا
گر تضادی با جهان میداشتم از غم دوری و هجرت داشتم
تو مرا از خود جدا کردی و من از غم هجرت نگویم در سخن
غیبتت کفر است و شرک است و جنون تو نباشی از درونم هم برون
واژه ها طفلند در دریای تو من شناور در تب و در تاب تو
محمد علی زعفرانی
مرگ را دانم ولی تا موی دوست راه اگر نزدیک تر داری بگو
مولانا
محمد علی زعفرانی
آدمی را آب و نانی باید و آنگاه آوازی...
استاد محمد رضا شفیعی کدکنی
بر خیز تو ای طفلک خواب آلوده بیدار شوم که جهل کافیست مرا
محمد علی زعفرانی